فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

752

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

لَحَمَ - - لَحْماً الأَمْرَ : آن را محكم كرد ، - الصّائغُ الفِضَّةَ : زرگر نقره را لحيم كرد ، - - لَحْماً القَصَّابُ العَظْمَ : قصاب گوشت را از استخوان جدا كرد ، - ه : به او گوشت خورانيد ، به او زيان رسانيد . لَحِمَ - - لَحْماً بالمكان : در آنجا ماند ، - الصَّقْرُ و نحوُه : باز آرزوى گوشت كرد ، - لَحَماً : پر گوشت بود ، بسيار ميل به گوشت داشت . لَحُمَ - - لَحَامَةً : چاق و پر گوشت شد ، بسيار ميل به گوشت كرد . لُحِمَ - - لَحْماً : كشته شد . اللَّحْم - ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و أَلْحُم من جسم الحيوان : گوشت خالص ؛ « لَحْمُ كُلِّ شيءٍ ، باطن و مغز هر چيزى ؛ » لَحْمُ البحرِ « : نام كرمى است . اللَّحْم - ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و أَلْحُم من جسم الحيوان : گوشت خالص ؛ « لَحْمُ كُلَّ شىءٍ ، باطن و مغز هر چيزى ؛ » لَحْمُ البحرِ « : نام كرمى است . اللَّحَم - ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و ألْحُم من جسم الحيوان : گوشت . اللَّحِم - فربه ، كسى كه بسيار ميل به گوشت دارد ، و از حيوانات نام شير است ؛ « بازٌ لَحِمٌ » : بازى كه گوشت مىخورد يا ميل به آن دارد . اللُّحْمَة - ج لُحَم : خويش و قومي ، وصله زدن به پيراهن ، آنچه كه باز از شكار خود مورد خوراك قرار مىگيرد . اللَّحْمَة - يك قطعه گوشت ؛ « لَحْمَةُ الثوبِ » : وصلهء پيراهن . لَحَنَ - - لَحْناً و لَحَناً و لُحُوناً و لَحَانَةً و لَحَانِيَةً في كلامه أو في القراءَة : در گفتار يا خواندن دچار اشتباه در اعراب شد ، - لَحْناً لفلانٍ : سخنى با او گفت كه خود بفهمد و بر ديگرى پوشيده ماند ، - اليه : بسوى او رفت و بوى تمايل نمود ، - قَوْلَه : سخن او را فهميد . لَحِنَ - - لَحْناً الرجُلُ : دليل او را فهميد و متوجه شد ، - الكلامَ : آن را فهميد . لَحَّنَ - تَلْحِيناً [ لحن ] ه : اشتباه بر او گرفت ، - فى القراءَة : با ذوق و خوشحالى خواند ، - الأناشيدَ : براى سرودها آهنگ تصنيف كرد . اللَّحْن - مصدر است ، - ج الْحَان و لُحُون : در كلام و سخن به معناى اشتباه در اعراب و بناست مانند رفع منصوب يا فتح مضموم ، - من الأصوات : آهنگهاى مختلف ؛ « لَحْنُ الكلامِ » : محتواى گفتار ؛ « صناعةُ الأَلْحانِ » : تصنيف آهنگهاى موسيقى - . اللَّحَن - زبان ، زيركى . اللَّحِن - زيرك . اللُّحْنَة - كسى كه مردم اشتباه او را گوشزد كنند . اللُّحَنَة - كسى كه بسيار سخن بغلط گويد ، كسى كه غلط ديگران را بگيرد . اللَّحْوُس - حريص و آزمند . اللَّحُوس - آنكه دنبال شيرينى است مانند مگس . اللِّحُوظ - تنگ و باريك . اللِّحَوِيّ - [ لحي ] : ريشو ، منسوب به ريش است . اللَّحْي - ج أَلْحٍ و لُحِيّ [ لحي ] : استخوان فك كه بر روى آن دندانهاست ، جاى روئيدن موى ريش ؛ « لَحْيا الغدير » : دو طرف بركه . اللَّحْيَانُ - مرد ريش بلند . اللِّحْيَان - [ لحي ] : شكافهاى روى زمين كه بر اثر سيل حادث شده است ، آب جوى كم و باريك . اللَّحْيَانَة - [ لحي ] : مؤنث ( اللَّحْيَان ) است . اللِّحْيَانَة - [ لحي ] : واحد ( اللِّحْيَان ) است . اللِّحْيانيّ - [ لحي ] : كسى كه داراى ريش بلند و پر پشت است . اللِّحْيَة - ج لِحىً و لُحىً [ لحي ] : ريش ؛ « لِحْيَةُ التيْسِ » ( ن ) : نام گياهى است كه ريشهء آن مادهء غذائى است ؛ « لِحْيَةُ الْحِمارِ » : گياهى است بنام گشنيز . اللَّحِيظ - همسان و مانند . اللَّحِيم - چاق و فربه ، كشته . لَخَّ - - لَخّاً و لَخِيخاً [ لخّ ] تْ عينُه : اشك چشم او بسيار است و پلكهاى آن كلفت شد ، - في الْكَلام : گفتار خود را دو رنگ و شگفت آور بيان نمود ، - لَخّاً ه : او را سيلى زد ، - ه بالطِّيب : او را عطر آلود كرد . لَخِخَ - - لَخَخاً تْ عينُه : اشك چشم او بسيار و پلكهاى آن كلفت شد . اللَّخِخَة - « عَيْنٌ لَخِخَةٌ » : چشمى كه بسيار اشك ريزد با پلكهاى كلفت . لَخِصَ - - لَخَظاً : پلك بالاى چشمش باد كرده بود ، - تْ عَينُه : چشم او و اطراف آن ورم كرد . لَخَّصَ - تَلْخِيصاً [ حصّ ] الكلامَ : سخن را خلاصه و كوتاه كرد ، بيان كرد و توضيح داد ، - الشَّيءَ : آن را خلاصه نمود . اللَّخَص - مصدر است ، باد كردن و كلفت شدن چشمها از به دو خلقت . اللَّخِص - « ضَرْعٌ لَخِصٌ » : پستان بزرگ و فربه كه شير با سختى از آن خارج شود ؛ « رَجُلٌ لَخِصٌ » : مردى كه پلك بالاى چشم او باد كرده است . اللَّخْصَاء - مؤنث ( الأَلْخَص ) است ، « عينٌ لَخْصَاء » : چشم پُر پي . اللَّخَصَة - ج لِخَاص : گوشت داخل چشم . لَخِنَ - - لَخَناً : كثيف و بد بوى شد ، - الرّجُلُ : به زشتى سخن گفت ، زير بغل و كشاله‌هاى ران وى بوى بد داد . اللَّخْنَاء - مؤنّث ( الألْخَن ) است . لَدَّ - - لَدّاً [ لدّ ] الرجُلَ : با او دشمنى سخت نمود ، با او مجادله كرد و بر او چيره شد ، - ه عن الشيءِ : او را منع كرد ، - - لَدَداً : دشمن سرسختى شد . اللَّدّ - ج أَلِدَّة [ لدّ ] : دشمن سرسخت . لَدَى - [ لدي ] : ظرف مكان است و مبني است به معناى ( لَدُنْ ) ؛ « لديَّ مالٌ » : پول دارم . اللَّدَّاء - [ لدّ ] : مؤنث ( الأَلَدّ ) است . اللُّدَّاغ - خار يا نوك تيز آن . اللُّدَّاغَة - من الرجال : بد زبان . اللِّدَة - [ ولد ] : مصدر است ، هنگام تولد ، - ج لِدَات و لدُون : همسال و همسن ؛ « فلانٌ لِدَتِى » : فلانى همسال من است ؛ مثنّاى اين كلمه ( لِدَانِ ) است . لَدَّدَ - تَلْدِيداً [ لدّ ] ه : او را شگفت زده كرد ، - بِه : معايب و نواقص او را بر شمرد و اشاعه